سیلام سیلام 

امروز میخام انیمه مورد علاقه ام رو معرفی کنم اتک ان تایتان

ذرست فهمیدید من یه فن اتک ام

بیش از صدسال پیش، نژادی از شکارچیان طبیعی انسان ظاهر شدند؛ تایتان‌ها، هیولاهایی عظیم شبیه به انسان اما بدون هوش که به نظر می‌رسد تنها هدف وجودی آن‌ها بلعیدن انسان‌هاست. شکافی غیر قابل عبور بین قدرت آن‌ها و انسان‌ها وجود داشت و در نتیجه، انسانیت به سرعت به آستانه انقراض خود رسید. بازماندگان برای نجات خود سه دیوار متحدالمرکز ساختند: دیوار ماریا، دیوار رز و دیوار سینا که برای آن‌ها یک قرن صلح به ارمغان آورد. با این حال یک روز، تایتانی عظیم‌الجثه، بسیار بزرگ‌تر از هر تایتانی که تا به حال دیده شده بود شکافی در دیوار بیرونی (ماریا) به وجود آورد که به تایتان‌های کوچک‌تر اجازه داد به منطقه انسان‌ها حمله کنند و نجات یافتگان این حمله را مجبور به عقب‌نشینی به درون دیوارهای داخلی کرد. اِرِن یگِر  Eren Yeager، پسری که مادرش توسط تایتانی در این حمله خورده می‌شود، عهد می‌کند تا تمام تایتان‌ها را از چهره زمین پاک کند. او به همراه خواهرخوانده‌اش میکاسا آکرمن  Mikasa Ackerman و دوست صمیمی‌اش آرمین آرلِت  Armin Arlert به ارتش ملحق می‌شوند تا به مبارزه با تایتان‌ها بپردازند و انتقام خود را بگیرند…

تا این که طی یکی از نبرد ها ارن متوجه میشه که میتواند به تایتان تبدیل شود

معرفی برخی از کاراکترهای اصلی:
اِرِن یگِر  Eren Yeager:

شخصیت اصلی کل داستان. ارمان‌یگر، سرسخت، ستیزه‌جو، کسی که بدون تفکر و آنی عمل می‌کند. او می‌خواهد که تمام تایتان‌ها را نابود کند. در ۹ سالگی، دو دزدی را که خانواده میکاسا را به قتل رسانده بودند کشت تا میکاسا را نجات دهد. او نفر پنجم در گروه آموزشی خود بود بدون اینکه استعداد خاصی داشته باشد. پس از مرگ مادرش تنها هدف نابودی تایتان‌ها بود که زندگی او را به پیش می‌برد…

ایشون همون داداشمونه که میتونه تبدیل به تایتان شه

میکاسا اکرمن:

میکاسا آکرمن، دختری قدرتمند، باهوش و همه‌فن‌حریف است که مورد تحسین بسیاری از طرفداران این انیمه قرار گرفته اما از طرفی هم به دلیل وابستگی زیادش به شخصیت، برای عده‌ای دیگر چندان محبوب نیست. او که دوست دوران کودکی ارن است، شخصیتی خشک و ساکت دارد که به ندرت احساساتی از خود بروز می‌دهد. اما اگر موضوعی به ارن و دوستش، آرمین مربوط شود، او به هیچ عنوان ساکت نمی‌نشیند.

میکاسا در کودکی، به دلیل به قتل رسیدن پدر و مادرش توسط تاجران برده، توسط خانواده ارن به سرپرستی گرفته می‌شود. میکاسا از نسل الدیانی‌ها و از خاندانی است که به طور خاص به عنوان سربازانی فوق‌العاده با قدرتی برابر با قدرت یک تایتان اصلاح ژن شده هستند. ارن و پدرش در تلاش برای ملاقات خانواده آکرمن برای معاینه پزشکی معمولی، متوجه مرگ تراژیک خانواده آکرمن می‌شوند و ارن، میکاسا را تا مخفیگاه تاجران برده دنبال می‌کند و او را نجات می‌دهد. او و پدرش سرانجام تصمیم می‌گیرند تا میکاسا را به نزد خود ببرند و ارن شال قرمز رنگی به میکاسا می‌دهد که او آن را همیشه به دور گردنش می‌اندازد. به همین دلیل، میکاسا وابستگی زیادی به ارن پیدا کرده است و احساس می‌کند به هر قیمتی باید از او محافظت و پیروی کند.

او همراه با ارن به نیروی ارتش می‌پیوندد، با استعداد ذاتی‌اش به عنوان بهترین سرباز از دوره نظامی فارغ‌التحصیل می‌شود و از طرف افسران به عنوان نابغه‌ای قلمداد می‌شود که به اندازه صد مرد در جنگ ارزش دارد. خود ایسایاما بیان می‌کند که نام میکاسا را از روی کشتی جنگی نیروی دریایی امپراطوری ژاپن برداشته. میکاسا اساسا اهمیت زیادی برای شخصیت ارن قائل است و هیچ وابستگی دیگری به دنیای اطرافش ندارد. شاید او یک فرد سرد و بی‌احساس به نظر آید، اما درواقع از درون بسیار احساساتی و وابسته به ارن است.

ارمین ارلت:

آرمین آرلرت سومین دوست ارن و نمونه‌ای از یک فرد ترسو و بی‌عرضه است که در طول داستان به زیبایی رشد می‌کند و به پایه اصلی نجات بشریت تبدیل می‌شود. او که فرد بسیار باهوشی است، در ابتدا به دلیل عدم اعتمادبه‌نفس، ترس زیاد و قدرت بدنی کم همیشه مورد آزارواذیت بچه‌های دیگر قرار گرفته و توسط ارن یا میکاسا نجات داده می‌شد. ضعف شخصیتی آرمین، در ابتدا او را مورد نفرت مخاطبان این انیمه قرار می‌دهد که باعث می‌شود او را بزدل و بی‌مصرف بدانند. اما او به‌تدریج ثابت می‌کند که قضاوت آن‌ها اشتباه است.

پدر و مادر آرمین در کودکی او، به دلیل آن که با ساخت بالون‌هایی سعی داشتند از دیوارها فرار کنند، توسط جوخه نظامی شناسایی و کشته می‌شوند. بنابراین آرمین در کنار پدربزرگش، بزرگ می‌شود. پدربزرگ آرمین نیز مخفیانه کتابی غیرقانونی درباره جهان پشت دیوارها می‌نویسد، کتابی که بعدها آرمین آن را پیدا می‌کند و به ارن نشان می‌دهد. او که به شدت مجذوب جهان خارج از دیوارها و توصیفاتی درباره امواج دریا، زمین‌های یخی و صحراهای شنی، در آن کتاب می‌شود، آرزو می‌کند که روزی همراه با ارن بتواند دریا را از نزدیک ببیند و جهان آن‌طرف دیوار را تجربه کند. بعد از فروریختن دیوار ماریا، پدربزرگ آرمین به همراه جمعی از پناهندگان به عملیاتی خطرناک فرستاده می‌شود، در این جریان کشته می‌شود و آرمین به عنوان آخرین عضو خانواده زنده می‌ماند. آرمین با وجود این، به راهش ادامه می‌دهد و همراه ارن و میکاسا به دوره‌های آموزشی ارتش می‌پیوندد. آرمین در آن‌جا متوجه می‌شود که مدام در نبرد شکست می‌خورد و به خاطر این ضعف خودش را سرزنش می‌کند؛ اما بااین‌حال او در آموزش‌های تئوری و آکادمیک عملکرد بهتری از خودش نشان می‌دهد و اعتمادبه‌نفسش به آرامی رشد می‌کند. او متوجه می‌شود که می‌تواند از هوش و توانایی‌های استراتژیک خود برای کمک به دوستانش استفاده کند.

آرمین با وجود همه کاستی‌هایش، زمانی که ارن تبدیل به تایتان می‌شود و هم‌رزمانش را به وحشت می‌اندازد با جدیت از ارن دفاع می‌کند. و زمانی که ارن برای بار دوم به تایتان تبدیل می‌شود و با از دست دادن اختیارش به میکاسا حمله می‌کند، او تنها کسی است که می‌تواند ارن را از آن حالت جنون نجات دهد. در فصل اول، در نبردی که با «تایتان مونث» شکل می‌گیرد، او هویت انسانی آن تایتان را شناسایی و با این‌کار مافوق‌ها را متحیر می‌کند. آرمین بعدها در فصل دوم انیمه سعی می‌کند نقاط ضعف ارن را در مبارزات تن‌به‌تن با تایتان‌های دیگر، پوشش دهد و هم‌چنین برای نجات او از اسارت تایتان‌ها، استراتژی‌هایی را ارائه می‌دهد که او را به مهره‌ی مهمی در تیم تحقیقات تبدیل می‌کند.

او از طرفی دیگر، همیشه در شرایط بحرانی، سعی دارد تا مسائل را به صورت مسالمت‌آمیز و با مذاکره حل کند. او به این منظور تلاش می‌کند تا ارن را از هدفش که کشتن همه تایتان‌ها است، منصرف کند و به نوعی قصد دارد که با درک انسان‌هایی که به تایتان تبدیل می‌شوند و در صدد کشتن ارن هستند، آن‌ها را با خود همراه و همدل کند. همه این‌ها باعث می‌شود که آرمین به عنوان یک فرد نابغه، یک سرباز بااستعداد، و متفکری با قضاوت‌های به‌جا و درست مورد تحسین فرمانده ارتش و دیگر افسران و در نهایت مخاطبان قرار گیرد. کسی که سعی می‌کند به جهان این انیمه لذتی متفاوت ببخشد و معنای دیگری به زندگی بدهد.

لیوای اکرمن:

به جرأت می‌توان گفت، لیوای آکرمن بهترین کاراکتر خلق‌شده توسط ایسایاما است که تقریبا هیچ بازخورد منفی از سوی مخاطبان نداشته و قلب تمام اوتاکوها را اسیر خود کرده. او که سردسته جوخه قدرتمندی از ارتش است، به عنوان یک رهبر محترم و یک سرباز درجه یک شناخته می‌شود و می‌تواند همانند یک ماشین کشنده، جمع زیادی از تایتان‌ها را یک‌باره از زیرتیغ شمشیر خود رد کند.

شخصیت لیوای ترکیب جالبی از جدیت، سرسختی و قدرت با وسواس پاکیزگی‌اش است که به دور از هرگونه حس غرور و تکبری به نظافت ظریفانه محیط اطرافش می‌پردازد. او از آن دسته از انسان‌هایی است که وقتی کاری به آن‌ها واگذار می‌شود، به‌صورت تمام و کمال انجامش می‌دهند و اهمیتی ندارد که چقدر آن کار سخت باشد. این ویژگی او با توجه به وظیفه و مسئولیتی که به عنوان رهبر برعهده دارد، کاملا قابل‌درک است. زیرا که او گاهی مجبور می‌شود که اجساد رفقای مرده‌اش را پشت سرش رها کند تا بتواند دیگر سربازانش را از دسته‌ای از تایتان‌ها فراری دهد؛ که چنین کاری از فردی با روحیه حساس مانند آرمین برنمی‌آید. او با تمام جدیت و روحیه سرسختی که دارد، قلبا احترام زیادی برای رزمندگان خود قائل است. به عنوان مثال، او در شرایطی که سربازانش زخمی شده‌اند و در شرف مرگ قرار دارند، به آن‌ها اطمینان می‌دهد که مرگ‌شان بیهوده نبوده و هیچ‌گاه دلاوری‌های آن‌ها را فراموش نمی‌کند. با مشاهده‌ی چنین جنبه‌هایی از سوی شخصیت لیوای، دلیل محبوبیت بسیار زیاد او کاملا قابل‌درک می‌شود.

او در گذشته در دنیای تاریک زیرزمین، جایی که طبقه‌ای از پناهندگان محروم و تهی‌دست در آن‌جا زندگی می‌کردند، عضو گروه سارقانی بود که از تجهیزات مانور نظامی (که توسط ارتش برای کشتن تایتان‌ها استفاده می‌شود) برای جرم و جنایت‌های خود استفاده می‌کردند. او به دلیل توانایی مبارزات فوق‌العاده‌ای که در استفاده از تجهیزات مانور از خود نشان داده بود، بعدها توسط فرمانده اروین انتخاب می‌شود تا به دنیای روی زمین بیاید و برای ارتش خدمت کند. لیوای در کودکی مادرش را که از بیماری سختی رنج می‌برد، از دست می‌دهد و از آن پس نزد دایی خود، کاپیتان کنی آکرمن (Kenny Ackerman) بزرگ می‌شود و راه‌ و رسم مبارزه را یاد می‌گیرد؛ اما بااین‌حال، روزی کنی آکرمن بنابر شرایط کاری مجبور می‌شود تا لیوای را به حال خود در دنیای زیرزمین رها کند و لیوای بعد از آن برای یافتن غذا به گروه سارقان می‌پیوندد.

ایشون همون کراشمونه

چون روش کراش دارم دو تا عکس گذاشتم

بقیه رو معرفی نمیکنم چون داستان سریال لو میره

جانه